تبليغاتX
دخترک کبریت فروش

دخترک کبریت فروش

 

  گروه امنیتی ۶۶۶ تهران :

هدف این گروه از هک وبلاگهای بلاگفا و میهن بلاگ و پرشین بلاگ و .... بر این است که حفره های امنیتی آنها را بیشتر بشناسیم و بیشتر به آنها گوشزد کنیم اینجانب ((<< مهرداد >>)) عضو این گروه میباشم و یه هکر کلاه سیاه هستم  تا آنجا که میتوانم به وظیفه خطیری که به من واگذار شده از لحاظ امنیت رایانه ای به این مملکتم خدمت می کنم  هیچ گونه قصدی جهت اذیت و آذار نبوده و بنده فقط وظیفه ام را انجام دادم . در ضمن صفحه وبلاگتان را دیفیس نکردم و برای این که براحتی بتوانید با گرفتن پسورد وارد پنل وبلاگتان شوید . موفق باشید .

 این فایل راهنما را دانلود کنید و پسوردتان را بگیرید و نرم افزاررا اجرا کنید  در ضمن سعی کنید جهت امنیت بیشتر  از یه پسورد مطمئن تر استفاده فرمایید . لینک دانلود راهنما  تذکر :  پسورد فایل :۱۲۳ میباشد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:53  توسط میترا | 

به قول یه دوست...

بزنم یا نه... !

چاقو به دستم، رگ تو دستم، کلی فکر...همه اونایی که اومدن و رفتن، همه اونایی که نیومده رفتن، همه اونایی که موندن اما کاش میرفتن، همه اونایی که رفتن اما کاش میموندن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...همه کارایی که کردم و نباید میکردم، همه کارایی که نکردم و باید میکردم، همه کارایی که کردن و نباید میکردن، همه کارایی که نکردن و باید میکردن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...گذشته: غمگین، حال: بی معنی، آینده: بی وفا.چاقو، رگ، وسوسه زدن...چرا که نه؟همه آدمهای داستان زندگی من نقش منفی اند، اصلا مگه صادق هدایت همه پرسوناژهاشو نمیکشت؟، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنن، و دست آخر هم خودش رو کشت، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنه.من هم همه شخصیتهای داستانم رو کشتم، حالا نوبت خودمه، چاقو، رگ، وسوسه زدن...اما تو، تو هنوز هستی، میتونم برای تو بمونم.اما نه، تو هم مثل بقیه یه دروغی، چاقو، رگ، وسوسه زدن... میزنم..............!

خداحافظ واسه همیشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:16  توسط میترا | 

مي خوام يه قصه بگم از سرشت آدما

روزي كه تو آسمون تك تنها بود خدا

اون روزا آسمونا رنگشون آبي نبود

تو دل ستاره ها درد بي خوابي نبود

يه روزي خدا اومد يه كمي خاك رو گرفت

به هواي عشق تو گـِل آدم رو سرشت

برا خوشحالي تو اين زمين و آفريد

اين همه كهكشونو روي دامن تو چيد

براي چشماي تو بهشت رو بهونه كرد

با ناز نگاه تو دوزخ و ويرونه كرد

براي عطر نفسات نسيمو آواره كرد

براي بچگي هات زمينو گهواره كرد

خورشيدو براي تو، توي آسمون گذاشت

گل هاي سرخ و فقط برا خاطر تو كاشت

بارونو به خاطر سبزي دل به تو داد

برا بوييدن تو خودشو رسوند به باد

از سياهي چشات قطره اي جوهر گرفت

بعد از اون شد كه ديگه شب زيبا سر گرفت

از صداي گريه هات رعد و برق و آفريد

دونه هاي اشكتو روي درياها پاشيد

اميدو به ياد تو به زمين ارزوني كرد

از غم چشماي تو پاييزو زندوني كرد

روزي كه خدا تو رو سرور دنيا مي كرد

با گلاب عشق تو رو، تو دل ها معنا مي كرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:21  توسط میترا | 

 

دخترکی هنگام رفتن به مدرسه هر روز در سر راهش از کنار درخت کوچکی که چند تا شکوفه داشت، می گذشت. شکوفه های درخت بسیار زیبا ولی کم بود. دخترک برای این که درخت شکوفه های بیشتری بدهد، هر روز برای درخت آب می آورد و آن را آبیاری می کرد. تا این که درخت روز به روز بزرگ تر و شکوفه هایش زیباتر شد. درخت و دخترک آنقدر به هم وابسته شدند که اگر روزی یکدیگر را نمی دیدند، شکوفه های درخت خشک می شد و دل دخترک می گرفت، تا اینکه زمستانی سخت همراه با طوفان شدیدی از راه رسید و تمام شاخ و برگ های درخت شکست و تقریباً چیزی از آن باقی نماند. وقتی دخترک درخت را دید، دیگر از آن خوشش نیامد و پس از آن هیچ وقت برای آبیاری کردن درخت نرفت. دخترک تصمیم گرفت برای خود یک درخت مصنوعی بگیرد که همیشه شکوفه های زیبایی داشته باشد. برای درخت روزها به سختی می گذشت تا این که یک روز مصمم شد ریشه هایش را آنقدر بلند کند تا به چشمه ای که از زیر زمین می گذشت برسد. وقتی به چشمه رسید هر روز قوی تر و بزرگ تر می شد. به طوری که قشنگ ترین شکوفه ها بر روی شاخه هایش جوانه می زدند، پس از آن هرگز کسی نتوانست آب را از او بگیرد و درخت شکوفه هایش را به کسی هدیه کرد که راه رسیدن به چشمه را به او نشان داده بود... 

 

یــــــــــــــــاری کـــن :

 

 با دست و دلت بیا مرا یاری کن

 در باور سینه ام غزل کاری کن

  در دشت جنون، هنوز سرگردانم

 ای عشق! بیا محض خدا کاری کن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:13  توسط میترا | 

دیدم گل رخسارت، اعجاز خداوند است

تا باور دل گردد، خواهان تو گردیدم

از دست تو نوشیدم، یک جام پر از صهبا

عاشق شدن خود را، در نزد تو فهمیدم

از کوچه قلب من، آن دم که گذر کردی

من رد تو را گریان، بوسیدم و بوییدم

همواره دل تنگم، سوی تو کند پرواز

تا بال و پر افشاند، بر جنب جاویدم

ای یار اهورایی، ای مظهر زیبایی

دنبال تو می گردم، من زائر خورشیدم

آن روز که ما با هم، زنجیر شدیم،آن شب

با یاد تو خوابیدم، چون خواب تو را دیدم

 

 

 کاشکی ترانه ها نبود

   این عاشقانه ها نبود

   تو قاب عکس عشق ما

 برای گریه جا نبود

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:13  توسط میترا | 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت ... بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت ... فرق من و پروانه در این است ... پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت.

 

ای سراپا همه ناز

رفتنت را به خدا آمدنی نیست

دگر تو نخواهی آمد

بی جهت منتظر معجزه ام

 

یا رب دل دوستان پر از غم نکنی

  با تیر بلا، قامت ما خم نکنی

  ای چرخ ،  تو را به قرآن سوگند

     یک مو ،  زِ سرِ عزیزِ ما کم نکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:29  توسط میترا | 

 

با همین سکه ماه

می خرم چند ستاره

می گذارم پشت پنجره ام

که اگر رهگذری

رد شد از حومه تاریکی من

جلو پای خودش سنگ ببیند

و نلنگد تا صبح

 

گرچه از باد نمانده

اثر انگشتی

روی دیوار و در و پنجره اما

تلفن می زنم امشب به پلیس

و به او می گویم

یک نفر شاخه احساس مرا

از لب باغچه ام دزدیده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:4  توسط میترا | 

 

خورشید می تابد و ابر می بارد ، ستاره می درخشد و چشمه می جوشد ، رود می خروشد و زمین  می روید ، گل می شکفد و پرنده می خواند و نسیم می وزد...

چرا که

تابش در ذات خورشید است و بارش در ذات ابر. جوشش در ذات چشمه است و خروش در ذات رود. رویش در ذات زمین است و شکفتن در ذات گل. خواندن در ذات پرنده است و وزش در ذات نسیم و...

که اگر جز این بود.................. ! ؟

راستی من که انسانم و اشرف مخلوقات در ذات خویش چه دارم؟

 

لبریز از نهایت شده ام

حس می کنی؟

حس می کنی چه غرور قشنگی است

برای تو شکستن...

 

هر روز از پنجره اتاق سرک می کشم تا لحظه ی آمدنت را جشن بگیرم. انتظار آمدنت را دوست دارم و زیر شکنجه ثانیه ها تاب خواهم آورد تا لحظه ی وصالت را به آغوش بگیرم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:55  توسط میترا | 

قسم به شب:

قسم به ستاره دوستی و محبت

من تنها گل زمستانی ام

که دل سپردم به پاییز چشمت

تا با خدای تو هم صدا شوم

که یاس ، گل عشق ما

بی صدا نلرزد

و تو به رسم بی وفایی

دیوار اشکی کشیدی

به چشمم که

مهتابی نشد با تو

و بارانی که هرگز

بند نیامد بی تو.

 

 در گل و گلشن همه گشتم عاشق نشدم

 تو چه بودی تا تو را دیدم دیوانه شدم

 

من از نگاه تو امید مبهمی دارم

نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم

اگر دورم زِ دیدارت ، دلیلش بی وفایی نیست

وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 10:0  توسط میترا | 

غـــــــــریبه

 من غریبه ای بودم در میان تاریکی

     چشم تو چو فانوسی آشنا، فریبم داد

  خسته در دل طوفان سویت آمدم، اما

         دیدنت سرابی بود، ناروا، فریبم داد

 

کوله بارت را که برداشتی

ریختم، شکستم و ذوب شدم

می ترسیدم از آن مسیری که آمده ای

بازنگردی...

می ترسیدم راهمان یکی نباشد...

می ترسیدم بگویی:

« بسیار خوب، وقت رفتن است»

ترسیدم، ریختم، شکستم و ذوب شدم

اما ناگهان دستانم را گرفتی

و باز همان نگاه آتشین...

و گفتی:

« برویم که مسیر زندگی ما یکی است...»

 

به زیر گنبد لیلی بشر بیگانه می بینم

    صفا و مهربانی را همی افسانه می بینم

   من از اولاد بنی آدم صمیمیت نمی بینم

   دمی بینم دمی دیگر نمی بینم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:17  توسط میترا | 

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم، بوسه ای داد چو برداشت لب ازروی لبم، توبه کردم که دگر توبه ی بی جا نکنم...

                                                                                   

        خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد       

                             خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

      

داغ کهنه:

به خیال اینکه با گذشت زمان عشق فراموش می شود، ثانیه ها را درحسرت گذراندم.اما بعد از سالها هنوزداغی کهنه اشکم را در می آورد.

      

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

    

     گفتم به هستی رو کنم شاید فراموشش کنم

             شاید ندارد زندگی، باید فراموشش کنم !!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:32  توسط میترا | 

 

ای عزیزِ جانِ من

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم

از غمی که می دانم با تو بودنم مرگ است

بی تو بودنم هرگز

گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم............... عاشقانه می میرم ...

 

                                                

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

          گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

                   دلربایی همه آن نیست که عاشق بُکشید

                                  خواجه آن است که باشد غمِ خدمتکارش

 

 

                                                

از عشق چه دارم من امروز عصای دست، افسوس و صد افسوس، بار دگر بن بست، یک بار دگر بن بست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:26  توسط میترا | 

مرا کسی نساخت .................... خدا ساخت

نه آنگونه که کسی می خواست ............... که ............ من کسی را نداشتم، او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش می خواست، وقتی خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند، کسی نبود تا از خزانه ی دل های خوب، بهترین را برگزیند، تنها بودم....................... چون اکنون...

                                            

 

        

خدایا تار و پودم را غم گرفته

درون سینه ام ماتم گرفته

الهی بشکنه دستی که آخر

دو عاشق را چنین از هم گرفته

                             

                                             

                                       

گلی چیدم فرستادم برایت          غضب کردی فشردی زیر پایت

 

گمان کردم گلِ ناقابلی بود           تو از گل بهتری جانم فدایت

        

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 20:41  توسط میترا | 

تشنه مهر:

مدتی است که با هم غریبه شده ایم. گویی دیگر تو را نمی شناسم... دیگر زبان نگاهت را نمی فهمم... دیگر موسیقی عشق را بالای کلامت نمی شنوم... دیگر در دریای چشمانت امواج مهر را نمی بینم... غریبه شده ایم با هم! در چنگال غم اسیر هستم، دریای چشمانم توفانی شده، گل لبخند بر لبانم پژمرده... غمگین و خسته بر ساحل خیال نشسته ام و به امواج رویا می نگرم... چهره ات در آسمان قلبم می خندد و چشمانم با دیدن نگاهت می گرید! آخر گناه من چیست که عاشقم؟! گناه من چیست که پشت حصار بلند سکوت تو، تنها و غریب ایستاده ام و مرا راهی به قلعه قلبت نیست! چرا مرا می رانی؟ چرا نگاهت اینقدر سرد و کلامت اینقدر خشک است. چه کرده ام من؟ گناه من چیست؟ نمی دانم، ندانسته، کی و چگونه قلب مهربانت را شکسته ام؟ اما از گناه من درگذر. تا کی فریاد سکوت؟ تا کی؟ قصد نداری آنچه را در دلت می جوشد بر زبان بیاوری؟ خسته شدم از این همه سکوت و سردی! گرمای کلامی عاشقانه را میهمان خانه سرد قلبم کن. گل عشقی را از گلخانه وجودت بیاور و در باغ خزان زده قلبم بکار. گذری کن ازکوچه های قلبم، تا عطر حضورت مستم کند، تا بار دیگر کودکان بازیگوش اشک، بر مسیر گونه ام بدوند و پروانه های شوق در آسمان قلبم به پرواز درآیند. بیا که تنها هستم و تشنه! تشنه جرعه ای مهر و محتاج ذره ای عشق! بیا... بیا که منتظرم!    

 

                                               

 

چشاتو ببند و فکر کن..

چشاتو ببند و فکر کن که می شه از نو شروع کرد

مثه خورشید بعد مردن دوباره می شه طلوع کرد

چشاتو ببند و فکر کن به ته خط نرسیدیم

روشنی تو قلبمون هست، هنوزم پر از امیدیم

چشاتو ببند و فکر کن می شه کینه رو رها کرد

می شه از گذشته رد شد، غمو از سینه جدا کرد

چشاتو ببند و فکر کن زیادم دنیا سیاه نیست

می شه پیدا کرد تو دنیا کسی رو که بی وفا نیست

چشاتو ببند و فکر کن که چقدر تنهایی سخته

تو کویر دل آدم، همدلی یک تک درخته

چشاتو ببند و فکر کن می شه بشکنی غرور و

تو دلت به جای نفرت بذاری عشق و سرور و

چشاتو ببند و فکر کن که هنوزم می شه خندید

می شه با یکم تحمل، میوه ی خوشبختی رو چید

چشاتو ببند و فکر کن که هنوز اول راهیم

من و تو آره من و تو واسه هم یه تکیه گاهیم

چشاتو ببند و فکر کن... 

 

                                                 

 

مصلحت... :

طعم شیرین لبت، درد و دوا ریخت بهم

                                    نسخه شربت و قانون شفا ریخت بهم

این چه شیرینی و لطفیست که برلب داری

                                    نزدم بوسه هنوزش، لب ما ریخت بهم!

به طوافم لبت ای کعبه آمال وامید

                                    طی این سعی، نه مروه که صفا ریخت بهم